تبليغاتX
افق آزادی

افق آزادی

وب نوشته های انتقادی محمد جواد شکری

مهاجرت

دردسر های نوشتن تو بلاگفا، دردسر های نوشتن با اسم واقعی، دردسرهای فیلتر شدن همه و همه دست به دست هم داد که دیگه نوشتن تو بلاگفا رو بی خیال بشم و با یه اسم مستعار و مهمتر از اون با یه رویکرد جدید و دور از سیاست بودن در بلاگر شروع به نوشتن کنم. بهر حال اینجا دیگه خیلی وقته به تاریخ پیوسته،در وبلاگ جدید بیشتر مسائل اجتماعی رو دنبال می کنم. اونجا منتظرتون هستم. خواهش می کنم اگه به اینجا لینکیدین، اصلاح بفرمایین.                                                                                                   

            Datum of Freedom 

+ نوشته شده در  2007/5/21ساعت 11:25  توسط محمد جواد شکری  | 

فیلتر می شویم

مثل اینکه تو خیلی از شهرها فیلتر شدم، برای همین از نو باید شروع کرد، اگه آدرس جدیدم رو ندارین تو بخش نظرات بگین تا براتون بگم

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 12:22  توسط محمد جواد شکری  | 

آرزو: با تمام اشک هایم

اولین نوشته سال جدید رو باید با آرزو شروع کرد.
مهمترین آروزی غیر شخصی:
شرمتان باد! ای خداوندان قدرت!

                                      بس کنید!

بس کنید از این همه ظلم و قساوت،

                                   بس کنید!

ای نگهبانان آزادی!

                نگهاداران صلح!

ای جهان را لطفتان را تا قعر دوزخ رهنمون!

سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم،

                                                       سرب داغ!

موج خون است این که می رانید بر آن

                                       کشتگی خودکامگی را

                                                       موج خون!

گر نه کورید و نه کر.

گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند؛

بشنوید و بنگرید:

بشنوید، این "وای" مادرهای جان آزرده است

کاندرین شب های وحشت سوگواری می کنند.

بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند.

بنگرید این کشتزاران را، که مزدورانتان

روز و شب، با خون مردم، آبیاری می کنند!

بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر،

                                      دم به دم بیدادتان را

                                              بردباری می کنند.

دست ها از دست تان ای سنگ دلان، بر خداست

گر چه می دانم،

آنچه بیداری ندارد، خواب مرگ بی گناهان است و

                                               وجدان شماست!

با تمام اشک هایم، باز، نومیدانه

                                     خواهش می کنم

بس کنید!

بس کنید!

فکر مادرهای دلواپس کنید.

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید.

بس کنید!

 

آرزوی شخصی:

به امید نگاهت ایستادن

به روی شانه هایت سر نهادن

مرا خوش تر از اینها آرزویی است

دهان کوچکت را بوسه دادن

                 و یا

آرزو نالد که: گر دستم رسد،

لب بر ان لب روز تا شب می نهم

 

البته نه هر لب و دهانی که فقط لب و دهان فاطیما!

 

+ نوشته شده در  2007/4/8ساعت 11:3  توسط محمد جواد شکری  | 

نرم نرمک می رسد اينک بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد، برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اينک بهار، خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  2007/3/19ساعت 16:22  توسط محمد جواد شکری  | 

عشق و شناخت

برای خیلی ها عشق یعنی عشق جنسی، جاذبه جنسی هم برای مدت کوتاهی رویاهایی از وصل درست می کنه، ولی اگخ این رابطه جنسی با عشق همراه نباشه، خیلی زود دو فرد رو مثله قبل از ازدواج از هم جدا نگه می داره، گاهی موجب شرم و گاهی هم موجب تنفر در طرفین میشه، چون خیلی زود مزه جنس مخالف از دهن می افته، غبار رویاها کنار میره و واقعیت ها خودشو نشون میده، و تازه هست که دو فرد می فهمند چقدر با هم بیگانه بودن. متاسفانه نه فقط تو کشورما، بلکه در خیلی از جاها، خیلی ها کشش ذاتی به سمت جنس مخالف را با عشق اشتباه می گیرن، کششی که با یکی دو بار رابطه جنسی بیشتر هم میشه . درباره زندگی شخصی خود صحبت کردن، گفتن رازهایی که دوست داریم به یکی بگیم ولی به هر کسی اعتماد نمی کنیم، جنبه های کودکانه خود رو نشون دادن، پیدا کردن چند علاقه مشترک صمیمیتی رو باعث میشه که فکر می کنیم عشقه. خیلی ها با عشق می خوان به چیزهای جدیدی برسن، چیزهای جدیدی رو بدست بیارن، در حالیکه نمی دونن اون جیزی که باید بدست بیارن همون عشقه و نه چیز دیکه.
عشق دادن است و نه گرفتن، آدم عاشق فقط "می دهد" و چیزی رو طلب نمی کنه. فقط در این حالته که عاشق زنده بودنش رو حس می کنه. "دادن" یعنی ایثار کردن خود، جان، فکر، روح و جسم خود را به دیگری دادن، برای کسی دیگه زیستن و البته نه غیر آگاهانه و نه اسیر بودن. بلکه عشق یه عمل ارادی برای وقف زندگیه خود برای دیگری است. عشق فقط یه حس نیست، بلکه تصمیم است، قول است، قضاوت است. ایثار در عشق رو حتی در یه رابطه جنسی هم میشه دید، نقطه اوج کشش جنسی مرد همون عمل نثار کردنه، یعنی عضو جنسی خودش رو به زن میده، و زن خودش رو در اختیار مرد میذاره، کانون زنانگی اش رو به مرد میده، یعنی درعین دریافت کردن، نثار هم می کنه.
حتما این جمله معروف رو شنیدین که اگه می خوای خدایت رو بشناسی، باید خودت رو بشناسی. فقط ادم عارف هست که می تونه به چنین درجه ای نایل بشه، چون او عاشق خداست، و در جریان رابطه عاشقونه با خدا، همونطور که خودش رو می شناسه در موازاتش خدای خودش رو هم می شناسه، و شناخت فقط در نتیجه این عشق رخ میده. در عشق زمینی هم همینطوره، یعنی فقط در سایه عشقه که آدم هم می تونه خودش رو بشناسه و هم طرف مقابل رو. شناخت کامل از حدود کلام و فکر تجاوز میکنه و ما مجبوریم خود و دیگری رو با غوطه ور شدن دلیرانه در عشق بشناسیم.


پی نوشت: چند جمله از الهی نامه آیت الله حسن حسن زاده آملی (عارف و علامه)
الهی، خنک آن کس که وقف تو شد!
الهی، عارف را با عرفان چه کار، عاشق معشوق بیند، نه این و آن.
الهی، خوشا آن دم که در تو گمم!
الهی، ان را که عشق نیست، ارزش چیست؟
الهی، عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.
الهی، همه این و ان را تماشا کنند و حسن خود را، که تماشایی تر از خود نیافت.
الهی، چون است که در خود می نگرم به تو نزدیک می شوم و در تو می نگرم از تو دور.
الهی، جمعی از تو ترسند و خلقی از مرگ، و حسن از خود.
الهی، جان به لب رسید تا جام به لب رسید.
الهی، شکرت که هر کتابی را می خوانم، کتاب وجود خودم را می خوانم.

+ نوشته شده در  2007/3/15ساعت 6:3  توسط محمد جواد شکری  | 

جهانی سازی

چه بخواهیم و چه نه، جهان داره به سمت یکی شدن پیش میره، جهانی سازی که از قرن بیستم شروع شده منشا تحولات عظیم جهانی بوده و همه معادلات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی رو بهم زده، انحلال سوسیالیسم، پیشرفت های عظیم در عرصه IT و مخابرات و پیدایش NGOها فقط چند نمونه از اثرات جهانی سازیه، از اونجایی که تو ایران هم کم کم داره اثراتش پیدا میشهُ بد نیست یه شناخت کلی ازش داشته باشیم.
من اقتصاد دان نیستم و اطلاعاتی که در این باره دارم بر می گرده به چند تا کتاب و مقاله و... ولی می خوام دربارش بنویسم، ولی چون حس می کنم می تونه کلافه کننده باشه اینجا نمی ذارمش، این بغل، تو قسمت پیشخون می تونید بحث جهانی سازی رو دنبال کنید. البته بگم بحث بسیار طولانی هست، امیدوارم بتونم تو ۲۰ تا ۳۰ پست تمومش کنم.

+ نوشته شده در  2007/3/12ساعت 6:44  توسط محمد جواد شکری  | 

300 the movie

داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازه‌های شهر را به روی لشگر ایران باز می‌کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند.
لگو ماهی از فیلمی به نام ۳۰۰ گفته که چند روزه اکرانش تو آمریکا شروع شده و تصویر بسیار بدی از ایران باستان میده، برای همین قرار شده تا بمب گوگلی بسازیم. این هم از لینک من :                
                                                                300 the movie

+ نوشته شده در  2007/3/10ساعت 11:29  توسط محمد جواد شکری  | 

زنان و احمد باطبی

فکر می کنین اگه یکی از فرم های کمپین یک میلیون امضا رو به یکی از زنهای شهرستانی نشون بدی، چند تاشون حاضرند بدون مشورت با شوهرهاشون اونو امضا کنند؟؟؟ چند درصد از زن ها اصلا می دونند که حقی از اونها ضایع شده که حالا بخواهن مطالبه کنند؟؟ فکر نمی کنم بیش از 10 درصد از زنهای ایرانی بدونن که از اونها حقی ضایع شده و مطمئنم درصد بسیار کمی از این 10 درصد به دنبال بدست اوردن اون حقوق هستند. در چنین شرایطی ضرورت تجمع غیر قانونی 35 نفره چیه؟ خیلی دوست دارم از این دوستان شجاع بپرسم که هدفشان از این کار چه بود؟ و انتظار داشتن با چه عکس العملی از سوی دستگاه حاکم روبرو بشن؟ بنظرمن هم جنبش دانشجویی باید الگویی باشه برای جنبش زنان و رهبران جنبش زنان باید به آسیب شناسی جنبش دانشجویی بپردازن و اشتباهان اونا را تکرار نکنند.
شاید مهمترین دلیل ناکامی جنبش دانشجویی این بود که اونا همه چیز رو خیلی سریع می خواستن، اونقدر سریع که خیلی زود شعار گذر از خاتمی رو مطرح کردن و هنوز به هیچ نرسیده، دوردست ها رو مطالبه کردن. شاید هم ذات جنبش دانشجویی که بر جوانی بود، چنین چیزی رو مطالبه می کرد.
از دلایل دیگه هم میشه به وابستگی های این جنبش به خارج از کشور بود. اکبر محمدی و علی افشاری دو نمونه از رهبران این جنبش بودند که اقداماتشون فقط باعث تحریک بیشتر دستگاه حاکم شد و هیچ تاثیری در روند جنبش نداشت. بدون شک حالا که شبهات زیادی درباره منابع مالی حمایت کننده جنبش زنان وجود داره، اونا باید به شفاف سازی بپردازند.
جنبش دانشجویی هنوز پر و بال نگرفته بود که از میان رفت و حالا هم اهمیتی ندارد دفتر تحکیم وحدت هر چند وقت هم بیانیه بده یا نده که هیچ تاثیری بر روابط سیاسی کشور نداره. احمد باطبی هنوز زندانه و مسئولی هم از جمهوری اسلامی به همه اعتراضات درباره زندانی بودن او ترتیب اثری نمی دهند و انگار برایشان مهم نیست که افکار عمومی جهان رو درباره خودشون مثبت کنند. ولی در واقع اونا هدفی مهم رو از به زندان نگه داشتن او دنبال می کنند و اون هم سمبل سازی هست. احمد باطبی در زندان بسر می بره تا سمبلی باشه برای کسانی که بخوان از خط قرمز رد بشن. تا خانواده ها به بچه هاشون هی بگن: آهسته میری، آهسته میای، کاری به کار سیاست نداری، و اونا موفق شدن، خانواده ها باطبی رو می بینند و هرگز دوست ندارند بچشون به سرنوشت او دچار بشه. حکومت موفق شده تا هول و هراس عمومی ایجاد کنه. و فکر می کنیم چقدر برای حکومت هزینه داره تا فرناز سیفی یا پرستو دوکوهی یا یه فیمینست دیگه رو به سرنوشت احمد باطبی دچار کنه. تا دیگه هیچ خانواده ای به دخترشون اجازه نده تا حتی یه این فعالیت ها فکر کنند. این حرکات عجولانه و بدون تدبیر بیشتر نشون دهنده اینه که رهبران جنبش زنان معتقدند یا رومی یا روم یا زنگی زنگ. ولی باید بدونن راهی که دارن میرن فقط به هیچستان ختم میشه.
قرار نبوده و نیست که تغییرات درون نظام یه روزه ایجاد شه، بلکه شاید 10 تا 20 سال طول بکشه تا زنها به حقوقی که می خوان برسن. پس باید برنامه ریزی بلند مدت داشت. جنبش زنان یک کار سیاسیه و زنان باید برای موفقیت سیاست یاد بگیرند. باید چانه زنی، رابطه و ضابطه را در سیاست بشناسند. هیچ دلیلی نداره که هر سازمان غیر دولتی، ضد دولتی هم باشه، بلکه میشه در چارچوب قانون مبارزه کرد تا به تحریک نظام حاکم نپرداخت.
من هنوز نمی فهمم اونی که مردم رو به نافرمانی مدنی تشویق می کنه و حکم می کنه که هر کسی که می خواد بهتر زندگی کنه باید هزینه کنه، چه برداشتی از مردم عادی داخل ایران داره، و کاش نازلی کاموری اش می پرسید که شما که اینقدر راحت می گویید که چون از شاه بدمون می اومد به مردم دروغ گفتیم، حالا که از خامنه ای بدت میاد چی؟؟ حرف هات راسته یا دروغ؟؟
وقتی هنوز خیلی از زنها نمی دونند چه حقی دارند، این حرکات واقعا لزومی نداره، و فکر می کنم تا سالها باید اولویت اول جنبش زنان باید آموزش باشه و بس. جز با خواست تعداد کثیری از مردم این حقوق محقق نمیشه و خیلی ساده و مضحک میگه امید معماریان که حرکت های اجتماعی از این دست، با تعداد خیلی کمتری ازاین افراد شروع می شود،من نمی دونم کسی در جنبش زنان هست که ادعای گاندی بودن داشته باشه یا نه؟
الپر ، حسین درخشان 1 و 2

+ نوشته شده در  2007/3/9ساعت 15:24  توسط محمد جواد شکری  | 

آمل

در كتاب «راهنماي برنامه‌ريزي سفر در مازندان» (ص 61-62) كه از سوي سازمان ايرانگردي و جهانگردي منتشر شده است، آمده: «آمل بيشترين جاذبه توريستي، طبيعي و آثار باستاني متعلق به دوران مختلف تاريخي را در خود جاي داده است به نحوي كه در بين شهرهاي استان مازندران مقام اول را از اين نظر دارد. از اينرو براي برنامه‌ريزي انواع مختلف تور با انگيزه‌هاي گوناگون، داراي قابليت‌هاي فراوني است و هر نوع سفر در اين شهر قابل تعريف است. به عنوان مثال سالانه بيش از دوازده هزار توريست خارجي فقط براي صعود به قله دماوند لاريجان آمده و از مواهب طبيعي اطراف آن لذت مي‌برند. آمل صاحب متنوع‌ترين بازار با انواع محصولات جهانگردي است.
سواحل زيباي درياي خزر، قله افسانه‌اي دماوند، درياچه سدلار، پاركهاي جنگلي، آبهاي معدني گرم و سرد لاريجان، ييلاقهاي زيباي لاريجان و دره هراز از جمله پلور، نوا، اميري، چلاو، سنگچال و ...، آبشارهاي زيباي شاهاندشت، دريوك، تميره و ...، قلعه ملك بهمن شاهاندشت، غار گل زرد پلور، سنگ نبشته شكل شاه واناي اميري، درياچه ساهون، بقاياي آتشكده‌هاي دوره ساساني، گور دخمه‌هاي پلمون، مقبره ميربزرگ، مقبره ميرحيدرآملي، گنبد ناصرالحق، پل دوازده پله متعلق به دوران صفوي، پل معلق ساخته آلمانيها، بقاع متبركه امامزاده عبدا... «برادر امام رضا (ع)»، امامزاده ابراهيم، امامزاده قاسم و امامزاده ابراهيم دينان اميري و ... همگي در شمار ديدنيهاي اين شهرستان مي‌باشند.
كهن شهر امل از قديم هماره شهري آبادان و پررونق بوده است. سيماي اين شهر باستاني، از لابلاي هزاره‌هاي مه گرفته آغازين استقرار تمدن قوم آريايي در فلات ايران رخ نموده و پيشينه تاريخي آن با افسانه‌ها و اساطير پرشكوه ايراني درهم آميخته است. فريدون گُرد، دلاور افسانه‌اي كه اژدهاك ماردوش را در چاهي واقع در دماوند كوه، نگونسار آويخت، خود پرورش يافته البرز كوه بوده و پژوهشگران پايتخت او را در حوالي آمل مي‌دانند و امروز نيز مردمان لاريجان دشت خرمي در پاي دماوند كوه را تخت فريدون مي‌خوانند.
سالها بعد در عصر پادشاهي نواده وي، منوچهرشاه، سپاه توران از جيحون گذشت و سراسر شمال و شمال شرقي ايران را تصرف كرد ولي به واسطه مقاومت دلاورانه ايرانيان در پاي دروازه‌هاي آمل زمينگير شد و به موجب پيمان صلح، آرش كمانگير به بهاي جانش از دماوند كوه تيري به حوالي مرو انداخت و مرزهاي ايران را مجدداً تا آن سوي جيحون وسعت داد.
نام آمل شانزده بار در شاهنامه آمده است. فردوسي بزرگ، آنگاه كه از بيداد سلطان متعصب ترك، جلاي وطن كرد به آمل نزد پادشاهان شيعه مذهب تبرستان پناه آورد و از بزرگان و مردمان اين شهر مهرباني‌ها ديد.
مردمان اين ديار كه تا سالها پس از سقوط شاهنشاهي ساساني به دست تازيان تازه مسلمان، در برابر تجاوز ستمكارانه آنان دلاورانه ايستادگي كردند و از قبول سلطه اعراب تن زدند، سرانجام با اخلاص تمام تشيع را پذيرا شدند و با دعوت مشتاقانه از نوادگان علي بن ابي طالب (ع) - كه آنان را نمايندگان پاك اسلام راستين مي‌دانستند، افتخار جاويدان بنيادگذاري نخستين دولت شيعه داوزده امامي جهان را از آن خود كردند و دولت علويان تبرستان به مركزيت آمل، به مثابه دژ مستحكم دفاع از هويت ملي ايرانيان در مقابل تجاوزات تازيان و تركان پديد آمد.
آمل در قرن پنجم هجري، حدود يكهزار سال پيش همپاي فرهنگ شهرهاي بزرگ آن روزگار جهان اسلام صاحب مدرسه معتبر نظاميه شد.دو قرن پيش از آن محمد جرير تبري، مفسر قرآن و مورخ مشهور جهان اسلام از اين شهر برخاسته بود.»
نکته جالب اینه که جاده هراز رو بطرف امل میای، امامزاده هاشم رو رد نکردی، تابلو زده که به  آمل خوش اومدین و ۱۰۰ کیلومتر به شهر آمل، حالا ۳۵ کیلومتر بعد می رسین به قله دماوند. من نمی فهمم چرا بعضی ها اصرار دارند که دماوند رو جزو تهران کنند با اینکه بسیار واضح هست که توی آمله، بهر حال چند سالی هست که دعواست...
اینجا عکس های فوق العاده رو ببینید.
+ نوشته شده در  2007/3/8ساعت 0:54  توسط محمد جواد شکری  | 

دلم فیلم می خواد

دلم فیلم می خواد، تو این شهر هیچ جا پیدا نمیشه فیلم های جدید رو داشته باشه، حالا میشه رفت تهران و یه بیست تا فیلم خرید و بعد کم کم تماشاش کرد. ولی دلم فیلم می خواد با احمد، ایمان، فرزین، فرهاد، صادق و بقیه. تازه با پرده های کثیف آبی کشیده شده، با مهتابی های خاموش. دلم فیلم می خواد با ایمان تا هر پنج دقیقه استپ بزنه و ما رو مجبور کنه تا براش ترجمه کنیم، دلم فیلم می خواد با متلک های خاص فرزین. دلم فیلم می خواد با اتاق 255 که از بس آت و آشغال رو زمین ریخته جا نباشه و مجبور باشی رو یکی دیگه لم بدی و یکی دیگه رو تو. دلم فیلم می خواد با اتاق 255 که از بس توش سیگار کشیدند، هر کسی که توش میاد برای اینکه موفق بشه کسی رو ببینه مجبور باشه چند دقیقه با دست هاش دود ها رو کنار بزنه. دلم نق زدن های خودم رو می خواد که آقا خفه شدیم، سیگارها رو خاموش کنید، اما خوب پنج تا به یکی که نمیشه، هیچ وقت خاموش نشد.
دلم برای فیلم دیدن هامون، برای بحث های سیاسی و فلسفی و اجتماعی که آخرش همش به مسخره بازی ختم میشد، برای نیمروهای خوابگاه، برای شبونه رفتن سر یخچال و دزدیدن غذاهای دیگرون، برای بیدار موندن تا 5 صبح برای رفتن به کله پاچه ای لن یک، برای تقلب از فاصله 10 متری و مراقب ها با اینکه می دونستند داری تقلب می کنی ولی نمی فهمیدند چطور، برای ساعت 1 شب به پارک کنار سینما تاج رفتن و الاگلنگ بازی کردن، برای شب تا صبح شلم بازی کردن ها، برای تا صبح بیخوابی بخاطر صدای تخته بازی بچه ها، برای روزی 4 ساعت به سایت دانشگاه رفتن دلم تنگ شده، دلم برای اون دانشگاه لعنتی، برای شب ها و روزهایی که اونجا بودم، تنگ شده، اصلا اگه این دل تنگ نشه به چه درد می خوره، خاصیتش چیه؟ اگه زندگی فقط منطق باشه و منطق، چه لذتی داره؟ اگه حسرتی و یا رویایی نباشه، زندگی مفهومش چیه؟ حسرت گذشته و رویای آینده؟؟؟
چند وقت پیش فاطیما ازم پرسید: عشق تو زندگیت چه نقشی داره؟ اون روز بهش جواب دادم ولی حالا می خوام کاملش کنم. (کم کم دارم به این نتیجه می رسم که فقط با نوشتن کامل میشم) زندگی تکراریه، برای همه آدمها یه جوره، خوابیدن، خوردن و کار کردن و کارهای روزمره. همه از صبح که بیدار میشن تا شب که می خوابن یه سری کار تکراری می کنند که بیشترش بخاطر منافع اقتصادیشه، همه با توجه به لحظاتی که براشون در روز اتفاق می افته می خندن، گریه می کنند، شاد میشن، ناراحت میشن .این زندگی آدمهاست ولی سیاه سفیده، عشق، رویا، حسرت و چیزهایی فراتر از روزمره آدمها در واقع جعبه رنگی هستن که در اختیار آدمه تا هر جور دوست داره زندگیشو رنگ کنه، باب میله خودش، تا اونجور که دوست داره زندگیشو آرایش کنه.
زندگی باعشق و بی عشق فرقش مثل فیلم رنگی و سیاه سفیده.

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 1:51  توسط محمد جواد شکری  |